تو مهربان بود ی ماجرا اما چه سخت تشنه جام محبت بودم سخن تمام نشد ختم ماجرا پیدا امید با تو نشستن تلاش بی ثمری بود چه کوشش شب و روزم سان شخم زدن روی سینه دریا و استغاقه به درگاهت گره به باد زدن و همچو کوفتن آب بود در هاون مرا رهاکردی ؟ مرا به مسلخ سلاخان رها چرا کردی ؟ مرا که رام تو بودم اسیر دام تو بودم گذشتم از تو و آن پر فریب شهر بزرگ کنون کنار کویرم کویر بی باران و مهربانی این مهربانترین یاران تو کاش از این مردم ز مردم کرمان به قدر یک ارزن وفا و خوبی را به وام بستانی که مثل مهر درخشان شهر بخشنده و همچو مردم این ملک مهربان باشی تو ای بلای دل من بلند بالایم تو ای برازنده تو ا بلندتر از سروها و افراها تو بر تمام بلندان باغ بالنده بر این اسیر به غربت گذر توانی کرد ؟ بر این کویر نشین بر این ز مهر تو محروم نظر توانی کرد ؟